تبليغاتX
سبز ترین عشق
پنجره ی اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ... می مانم تا بیایی ...
ولادت با سعادت و پر خیر و برکت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد.


http://i16.tinypic.com/33ktctx.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:11  توسط عرشیا | 
 

سلام دوستان عزیز

یه سوال جالب:

اگه ۲ تا خورشید کتیبه مال شما بود به فرض میتونستین برین  ۱۵ سال قبل چه چیزی رو تو زندگیتون تغییر میدادین و برمیگشتین ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:58  توسط عرشیا | 

 

آن دم که تو را ميخواهمت ، ذره ذره وجودم ملتمسانه تو را مي طلبد

آن هنگام که بوي عطر ياس مي پيچد در غروب جمعه هايم مي خواهمت و آن هنگام که از تمام دنيا دلم مي گيرد دوست دارم فرياد کنم و نداي اين المهدي را به گوش تمام عالم برسانم

مهدي جان فقط به اميد ديدن توست که اين رنج بار زندگي را ميتوان تحمل کرد و فقط به اميد در رکاب تو بودن است که ايلياي من پا به اين عرصه خاکي گذاشته است . ميخواهم و ميدانم که او ميتواند يار تو باشد. آقا جان اگر به غلامي قبولش نمايي، اگر .... يعني ميشود ؟


کاش لباس رزم را ميشد آسان خريد . کاش چلچله ها که غروب به خانه شان باز مي گردند سلام ما را به تو برسانند و بگويند که ما در تدارک آمدنت خيابانها را آب و جارو کرده ايم و گلباران قدومت را به انتظار نشسته ايم.

 


شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن

حلول ماه مبارک رمضان بر شما دوستان گرامی مبارک باد

 

رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است

هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

پى‏نوشت‏ها:

1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلاميه

2- بحار، ج 96، ص 377

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط عرشیا | 

میلاد با سعادت حضرت  ولی عصر مهدی موعود بر همگان مبارک باد

در روزگار قحطی محبّت و خشک‏سالی مهر و صمیمیّت در آن فضای تاریک و در اوج حاکمیّت قدرت‏پرستانِ حقیقت ستیز، الطاف زلال رحمان و رحیم از کوثر ولایت جاری، و بار دیگر حکایت پرشور فرعون و موسای کلیم تکرار شد. در مقابل دیدگان خسته تاریخ و پیش چشم دژخیمانِ تا دندان مسلح خلیفه عباسی، چهاردهمین ماه درخشان عصمت و پاکی طلوع کرد و نور امید را در دل‏های غمگین و تشنه محبت روشن ساخت و جان عاشقان زیبایی را به زمزمه و غزل‏سرایی و شادی و پای‏کوبی فرا خواند. آری آن شب آسمانِ سامرّا از ظهور معجزه دیگر خدا به خود می‏بالید و آخرین غنچه زیبای بوستان فاطمی در دامن نرگس شکوفا شد و امید به برپایی عدل در جان شیفتگان عدالت، حیاتِ دوباره یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:16  توسط عرشیا | 
خدايا تو قلب مرا ميخري؟

 دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز براي دلم، مشتري آمد و رفت
و هي اين و آن، سرسري آمد و رفت


ولي هيچ کس واقعا، اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود، کسي قفل قلب مرا وا نکرد
يکي گفت: چرا اين اتاق، پر از دود و آه است
يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت: چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت: و انگار هر آجرش، فقط از غم و غصه و ماتم است



و رفتند و بعدش، دلم ماند بي مشتري
و من تازه آن وقت گفتم: خدايا تو قلب مرا مي خري؟


و فرداي آن روز، خدا آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه، پشت خود بست
و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر، براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او، کسي را نداريم


شعر از: عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:45  توسط عرشیا | 
 

 عید سعید مبعث بر همگان مبارک
 
 
 

مبعث، روز بیداری عاطفه‏هایی است که در خواب عظیم غفلت انسانیتْ آرمیده بودند. روز شکوفایی ارزش‏هایی است که قرن‏ها در خاک تیره جهلْ مدفون می‏شد. روز برانگیختن خردهایی است که در کابوس دهشت‏ناک هوس پرستی‏ها، خرافه‏گرایی‏ها و جهل پیشگی‏ها، پریشان گشته بود.

آن هنگام که پیامبر آخرین در بیست و هفتمین روز رجبْ به نجات انسان‏ها شتافت، گل‏های عاطفه از سرزمین دل‏ها رویید، بذر ارزش‏ها در دشت تفتیده جان‏ها پاشیده شد و خِردهای خفته، با بانگ بیدارباش محمّد، طلوعی تازه گرفت.

جهلْ بر جانِ بی‏توان جامعه، سایه سیاهی افکنده بود و با چنگال عفریتی خود، جمال انسانیت را می‏خراشید. نفرت، نفرین ماندگار مردمان و شقاوت، عادت همیشگی‏شان گشته‏بود. کرامت‏های انسانی، قربانی بت‏های باطل می‏گشت و شرک در شریان اندیشه‏ها جاری‏بود. زنان، زندانیان بی‏پناه زندان حقارت بودند و دخترکان معصوم، زنده به گورشدگان قبرهای قساوت.

مبعث پیامبرخاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پایان همه این تباهی‏ها و سیاهی‏ها، روز مرگ جهل‏ها و ابوجهل‏ها، روز خشکیدن شریان شرک و روز مرگ تمامی حقارت‏ها، شقاوت‏ها و قساوت‏ها بود.

«بعثت» نعمت خدا بر بشریت است و منّت آفریدگار بر انسان. «حَرا» مهبطی بود که جلوه‏گاه نور خدا گشت و پیام نو در رواق هستی طنین‏انداز شد. بعثت طلوعی بود که خورشید حق را از خاور تاریخ، تاباند.

27 رجب، از جلوه‏های بی‏پایانی بود که شعاعش تا کرانه‏های ناپیدای زمان گسترش یافت.  مبعث ، فصلی بهاری در پهنه قرون بود که خداوند، محمّد را هم‏چون گلی زیبا بر دامن رسالت نهاد و سرزمین بطحا را با فروغ چهره این‏خورشیدْ، تابان کرد. محمّد آمد تا ظلمت جاهلیّت را بزداید، فطرت‏ها را برانگیزد و بشریت را به کمال رساند. دامنه بعثتِ آن مبعوث خاتم تا همیشه روزگار گسترده است و پرچم نامش، بر بام بلند گیتی در اهتزاز ابدی است.

 

هستی اگر صدفی گوهرپرور است، آن گوهر، وجود حضرت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است که به «تکوین» معنا بخشیده است و خداوند را، چه تدبیرهای شگفت و زیباست در آراستن چهره خلقت و افروختن مشعل هدایت.

خدا خواست تا چهره آفرینش را روشن کند «محمّد» را آفرید، خواست تا بر آدمیان منّت نهد و تاریخشان را به طراوت بهار مبدّل سازد و شب کائنات را به روز روشنایی و فروغ وحی بیاراید، «مصطفی» را برگزید. «آمنه» مادری بود که به این فرزند کرامت یافت. مکّه شهری بود که به این مولود مفتخر شد و «حَرا» مهبطی بود که جلوه گاه نور خدا گشت. محمّد دیباچه زرّین کتابی بود که کلماتش جوشیده از وحی و فرود آمده از عرش و نازل شده از ملکوت بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:32  توسط عرشیا | 

 

 آهوي غريب بر سر چاه گريست

       

                         ماهي به نگاه طعنه او را نگريست

 

 دريا به ملاطفت صدا زد بازا

 

                      ماهي غم تشنگي نميداند چيست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:1  توسط عرشیا | 

 

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:25  توسط عرشیا | 

 

ولالدت با سعادت مولی الموحدین امیر مومنان حضرت علی (ع)  و روز پدر بر تمامی شیعیان جهان مبارک

 


 

قطاري به مقصد خدا مي رفت .

لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت:

مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد.

 قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است.

مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست.

مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند.

 قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود.

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:5  توسط عرشیا | 
 

دست هایم رو به آسمان است

چشمانم را می بندم

دلم پر می کشد به آستان مقدس درگاهت

تپش های دلم

ندای حضورت را می دهد

می دانم

لحظه لحظه اجابت دعاست

دلم را پر کن از محبتت

یا ارحم الراحمین

مَولایَ یا مَولای

اَنتَ المَولی وَ اَنَا العَبد

وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ اِلَّا المَولی

امشب شب استجابت دعاست.اگر دلت لرزید،بغضت ترکید اول برای فرج آقا  دعا کن.

اللهم عجل الولیک الفرج

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:30  توسط عرشیا | 
 

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت
***
خسته ایم از این همه
جاده های امن و راه های تخت
***
می روی سفر برو، ولی
زود بر نگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده ای که عاقبت
قله سپید صبح را
فتح کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط عرشیا | 
ترور افكار عمومى با موج التهاب

ستادهاى انتخاباتى اصلاح طلبان اين روزها «موج آفرينى»، «تهييج» و «القا» را در دستور كار خود قرار داده اند. اين شيوه تبليغاتى- انتخاباتى كه برپايه جلب و جذب آرا پايه ريزى شده، درصدد است كه با تزريق هيجانات پرحجم، متوالى و پرفشار، جامعه راى دهندگان را به يك «باور» و« تصميم» رهنمون سازد. مرورى بر جنس فعاليت هاى ميدانى اين جريان، شكل گيرى سناريويى را روايت مى كند كه اختلالات تحليلى مخاطب را هدف گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:20  توسط عرشیا | 
 

هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد

*
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:55  توسط عرشیا | 

وقتی که تو بیایی؛ مردم را به فراسوی افقهای عشق و ایمان دعوت می کنی و آدمی را میهمان بهشت می کنی. عشق زیباترین گلواژه هستی است و تو می آیی که شعراین گلواژه هستی و سرود پاکدلان باغ زندگی را بسرائی وقتی که بیایی،تنها گوهر روی تو است که می تواند دلهای زنگ زده انسانهایی راکه عشق به خدا درآنها جوانه نزده جلا دهد. وقتی بیایی خورشید امامت تو دوباره به دلهای پژمرده ما جانی تازه می دهد و نهال عشق، ایمان معرفت و هزاران چیز دیگر را در وجودمان می کاری و با آمدنت زمستان شرمسار می شود و جای خودش را به بهاری همچون تو می دهد. خورشید توان درخشیدن ندارد، چراکه شرم دارد درمقابل خورشیدی همانند تو بتابد. 

اللهم عجل لوليك الفرج

 
از امام صادق (ع) نقل مي کند:
هر کس بعد از هر نماز فريضه اين دعا را بخواند، پس امام محمد بن الحسن را ـ که بر او و پدرانش درود باد ـ در بيداري يا در خواب مي بيند.

اَللّهُمَّ بَلِّغ مَوْلانا صَاحِبَ الزَّمان، اَيْنَما کَانَ وَ حَيْثُما کان

مِنْ مَشارِقِ الاَرْضِ وَ مَغارِبِها، سَهْلِها و جَبَلِها، عَنّي وَ عَنْ والِدَيَّ وَ عَنْ وُلْدي وَ اِخْواني

اَلتَّحِيَّةَ وَ السَّلامَ عَدَدَ خَلْقِ اللهِ وَ زِنَةَ عَرْشِ اللهِ وَ ما اَحْصَاهُ کِتابُه وَ اَحاطَ عِلْمُهُ

اَللّهُمَّ اِنّي اُجَدِّدُ لَهُ فِي صَبيحَةِ هذَا الْيَوْمَ وَ مَا عِشْتُ فِيهِ مِنْ اَيّامِ حَياتِي

عَهْداً وَ عَقْداً وَ بَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقي لا اَحولُ عَنْها وَ لا اَزول

اَللّهُمَّ اجْعَلْني مِنْ اَنْصارِهِ وَ نُصّارِهِ

الذّابّينَ عَنْهُ وَ الْمُمْتَثِلينَ لاَوامِرِه وَ نَواهِيهِ فِي اَيّامِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ

اَللّهُمَّ فَإنْ حَالَ بَيْني وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الَّذِي جَعَلْتَهُ عَلَي عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِياً

فَأخْرِجْني مِنْ قَبْري مُؤْتَزِراً کَفَني، شاهِراً سَيْفي، مُجَرَّداً قَناتِي، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعِي، فِي الْحَاضِرِ وَ الْبَادِي

اَللّهُمَّ اَرِنِي الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الْغُرَّةَ الْحَمِيدَةَ

وَ اکْحُلْ بَصَري بِنَظْرَةً مِنّي اِلَيْهِ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ

اَللّهُمَّ اشْدُدْ اَزْرَهُ وَ قَوِّ ظَهْرَهُ وَ طَوِّلْ عُمْرَهُ اَللّهُمَّ اعْمُرْ بِهِ بِلادَکَ وَ اَحْيِ بِهِ عِبَادَک

فَإنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ اَيْدِي النّاس

فَأظْهِرِ اللّهُمَّ لَنَا وَلِيَّک وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّکَ الْمُسَمَّي بِاسْمِ رَسولِک صًلًواتُکَ عَلَيْهِ وَ آلِه

لا يَظْفَرَ بِشَيْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلّا مَزَّقَه وَ يُحِقَّ اللهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَ يُحَقِّقَهُ

اَللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّةِ بِظُهورِه اِنَّهُم يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً

وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِه

 

پی نوشت:

این مطلب رو از وبلاگ خواهرم که لینکشو  رو پایین میذارم ( وبلاگش هم خیلی زیبا و پر محتواست) منبع این دعا را به این صورت عنوان شده : (دعاي عهدنامه كوچك يا زيارت عهد كه اين چنين آغاز مي شود؛ اللهم بلغ مولانا صاحب الزمان اينما كان و حيثما كان من مشارق الارض و مغاربها ... اين دعا را سيدبن طاووس درمصباح الزائر ص 234 و علامه مجلسي در بحار ج 102 ص 111 به نقل از همو آورده است)

http://kmahmoudian.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط عرشیا | 
چشم هایش از سکوت
خط و خالش از غرور
قلب سرخ و وحشی اش
مثل شر و مثل شور
*
توی سینه ام نشسته است
یک پلنگ سر به تو
سرزمین او کجاست؟
کوه و جنگل و درخت ، کو؟
این قفس چقدر کوچک است
جا برای این پلنگ نیست
او که مثل کبک، خانه اش
زیر برف و کنج تخته سنگ نیست
پنجه می کشد به این قفس
رو نمی دهد به هیچ کس
او پر از دویدن است
آرزوی او
رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است
*
آی با توام ، نگاه کن
امشب این پلنگ
از دل شب، این شب سیاه
جست می زند
روی قله سپید ماه!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:36  توسط عرشیا | 
 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.

خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.

من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:35  توسط عرشیا | 
 

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:12  توسط عرشیا | 

 

این سماور جوش است

پس چرا می گفتی

دیگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوری قلبت را زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دستهایت: سینی نقره نور

اشکهایم: استکانهای بلور

کاش، استکانهای مرا

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

« چای با طعم خدا »

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز!

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:30  توسط عرشیا | 

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:2  توسط عرشیا | 

به نام پروردگار آسمان وزمین

ان الله وملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوعلیه وسلموتسلیما

 

تصوير تو را

به درختان داده ام

تا چشمان سبزشان

به جست و جويت بروند

ديروز

درشکه ها آمدند

امروز قطارها

فردا

شايد سفينه ها

اما

تو نيامده اي

و من هنوز

در باران صدا

و سايه بان دود ايستاده ام

با تني از واريس و انتظار

با پيراهني از جنس سلام

دريغا

تو را از خداحافظي آفريده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:37  توسط عرشیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از پنجره ی نگاهم، کوچه ی انتظار را مينگرم که جای تو در لحظه های آن خاليست، اينک اين منم که دعای آمدنت را ميخوانم و تويی که نمی آيی...
کی اين دعای من به استجابت ميرسد؟ پس کی می آيی؟ ...
به چشمانم سرمه ی اميد ميکشم و هر روز کوچه را آب ميزنم ...
ميدانم که خواهی آمد ...
پنجره ی اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ...
می مانم تا بيايی

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
دوستت دارم ( مریم )
خطوط من در زندگی - نسیم
نازنین
جاريست
مریم فرشته کوچولو
دلتنگي هاي یه مامان
نفس بلوچ - وانیا
الند
گوناگون (الهه)
كهرباي دل
مسعود شجاعی
یلدا
حضور سبز
پروانه
نازنین
شقایق ( صدف)
پریسا
قند عسل
ساحل نشین
دوستت دارم
منا
وانیا
آلاشت
محیا
قاصدک - دوستی به همتا
سیما
RG khoshkelak
دغدغه های یلدا
درد دل
قاصدک بهم بگو چرا؟
هلسا
شب هجران - نرگس
فرشته کوچک من
من عاشقترم یا تو ؟
سکوت شیوا
شاینا
فصل بی قراری
حرف هایی ار درون یک دختر
غربتکده ی تنهایی
زیبایی رو حس کن
لیلا
اليس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع کد اهنگ جاواهک

بهترین کدها و بهترین دانلودها
در جاواهک