![]() |
![]() |
|
| پنجره ی اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ... می مانم تا بیایی ... |
|
ولادت با سعادت و پر خیر و برکت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد. ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:11 توسط عرشیا |
|
|
سلام دوستان عزیز یه سوال جالب: اگه ۲ تا خورشید کتیبه مال شما بود به فرض میتونستین برین ۱۵ سال قبل چه چیزی رو تو زندگیتون تغییر میدادین و برمیگشتین ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:58 توسط عرشیا |
|
|
آن دم که تو را ميخواهمت ، ذره ذره وجودم ملتمسانه تو را مي طلبد آن هنگام که بوي عطر ياس مي پيچد در غروب جمعه هايم مي خواهمت و آن هنگام که از تمام دنيا دلم مي گيرد دوست دارم فرياد کنم و نداي اين المهدي را به گوش تمام عالم برسانم مهدي جان فقط به اميد ديدن توست که اين رنج بار زندگي را ميتوان تحمل کرد و فقط به اميد در رکاب تو بودن است که ايلياي من پا به اين عرصه خاکي گذاشته است . ميخواهم و ميدانم که او ميتواند يار تو باشد. آقا جان اگر به غلامي قبولش نمايي، اگر .... يعني ميشود ؟
شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن حلول ماه مبارک رمضان بر شما دوستان گرامی مبارک باد
رمضان اسمى از اسماء الهى مىباشد و نبايستبه تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم. رمضان از اسماء الله استهشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم. فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1) امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» (2) شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است). واژه رمضان و معناى اصطلاحى آنرمضان از مصدر «رمض» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژهاى براستى از دقت نظر و لطافتخاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مىباشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان. و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مىگدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است. در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنهتر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمىكند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مىدارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مىگيرد و مىگويد: آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده. پىنوشتها: 1- بحار جلد 96، ص 376، طبع اسلاميه 2- بحار، ج 96، ص 377 |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط عرشیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:16 توسط عرشیا |
|
|
خدايا تو قلب مرا ميخري؟
دلم را سپردم به بنگاه دنيا و هي آگهي دادم اينجا و آنجا و هر روز براي دلم، مشتري آمد و رفت و هي اين و آن، سرسري آمد و رفت ولي هيچ کس واقعا، اتاق دلم را تماشا نکرد و رفتند و بعدش، دلم ماند بي مشتري و فرداي آن روز، خدا آمد و توي قلبم نشست شعر از: عرفان نظرآهاري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 22:45 توسط عرشیا |
|
|
عید سعید مبعث بر همگان مبارک
![]() مبعث، روز بیداری عاطفههایی است که در خواب عظیم غفلت انسانیتْ آرمیده بودند. روز شکوفایی ارزشهایی است که قرنها در خاک تیره جهلْ مدفون میشد. روز برانگیختن خردهایی است که در کابوس دهشتناک هوس پرستیها، خرافهگراییها و جهل پیشگیها، پریشان گشته بود. آن هنگام که پیامبر آخرین در بیست و هفتمین روز رجبْ به نجات انسانها شتافت، گلهای عاطفه از سرزمین دلها رویید، بذر ارزشها در دشت تفتیده جانها پاشیده شد و خِردهای خفته، با بانگ بیدارباش محمّد، طلوعی تازه گرفت. جهلْ بر جانِ بیتوان جامعه، سایه سیاهی افکنده بود و با چنگال عفریتی خود، جمال انسانیت را میخراشید. نفرت، نفرین ماندگار مردمان و شقاوت، عادت همیشگیشان گشتهبود. کرامتهای انسانی، قربانی بتهای باطل میگشت و شرک در شریان اندیشهها جاریبود. زنان، زندانیان بیپناه زندان حقارت بودند و دخترکان معصوم، زنده به گورشدگان قبرهای قساوت.مبعث پیامبرخاتم صلیاللهعلیهوآله پایان همه این تباهیها و سیاهیها، روز مرگ جهلها و ابوجهلها، روز خشکیدن شریان شرک و روز مرگ تمامی حقارتها، شقاوتها و قساوتها بود. «بعثت» نعمت خدا بر بشریت است و منّت آفریدگار بر انسان. «حَرا» مهبطی بود که جلوهگاه نور خدا گشت و پیام نو در رواق هستی طنینانداز شد. بعثت طلوعی بود که خورشید حق را از خاور تاریخ، تاباند.27 رجب، از جلوههای بیپایانی بود که شعاعش تا کرانههای ناپیدای زمان گسترش یافت. مبعث ، فصلی بهاری در پهنه قرون بود که خداوند، محمّد را همچون گلی زیبا بر دامن رسالت نهاد و سرزمین بطحا را با فروغ چهره اینخورشیدْ، تابان کرد. محمّد آمد تا ظلمت جاهلیّت را بزداید، فطرتها را برانگیزد و بشریت را به کمال رساند. دامنه بعثتِ آن مبعوث خاتم تا همیشه روزگار گسترده است و پرچم نامش، بر بام بلند گیتی در اهتزاز ابدی است. هستی اگر صدفی گوهرپرور است، آن گوهر، وجود حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله است که به «تکوین» معنا بخشیده است و خداوند را، چه تدبیرهای شگفت و زیباست در آراستن چهره خلقت و افروختن مشعل هدایت.خدا خواست تا چهره آفرینش را روشن کند «محمّد» را آفرید، خواست تا بر آدمیان منّت نهد و تاریخشان را به طراوت بهار مبدّل سازد و شب کائنات را به روز روشنایی و فروغ وحی بیاراید، «مصطفی» را برگزید. «آمنه» مادری بود که به این فرزند کرامت یافت. مکّه شهری بود که به این مولود مفتخر شد و «حَرا» مهبطی بود که جلوه گاه نور خدا گشت. محمّد دیباچه زرّین کتابی بود که کلماتش جوشیده از وحی و فرود آمده از عرش و نازل شده از ملکوت بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:32 توسط عرشیا |
|
|
آهوي غريب بر سر چاه گريست
ماهي به نگاه طعنه او را نگريست
دريا به ملاطفت صدا زد بازا
ماهي غم تشنگي نميداند چيست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:1 توسط عرشیا |
|
|
دستمال كاغذی به اشك گفت: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:25 توسط عرشیا |
|
|
ولالدت با سعادت مولی الموحدین امیر مومنان حضرت علی (ع) و روز پدر بر تمامی شیعیان جهان مبارک
قطاري به مقصد خدا مي رفت . لحظه اي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم مي شد. قطار مي گذشت و سبک مي شد. زيرا سبکي قانون راه خداست. قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت : اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافراني که پياده شدند. بهشتي شدند. امااندکي، باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همين بود. آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:5 توسط عرشیا |
|
|
دست هایم رو به آسمان است چشمانم را می بندم دلم پر می کشد به آستان مقدس درگاهت تپش های دلم ندای حضورت را می دهد می دانم لحظه لحظه اجابت دعاست دلم را پر کن از محبتت یا ارحم الراحمین مَولایَ یا مَولای اَنتَ المَولی وَ اَنَا العَبد وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ اِلَّا المَولی امشب شب استجابت دعاست.اگر دلت لرزید،بغضت ترکید اول برای فرج آقا دعا کن. اللهم عجل الولیک الفرج آمین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:30 توسط عرشیا |
|
|
جز دلت که لازم است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:10 توسط عرشیا |
|
|
ترور افكار عمومى با موج التهاب
ستادهاى انتخاباتى اصلاح طلبان اين روزها «موج آفرينى»، «تهييج» و «القا» را در دستور كار خود قرار داده اند. اين شيوه تبليغاتى- انتخاباتى كه برپايه جلب و جذب آرا پايه ريزى شده، درصدد است كه با تزريق هيجانات پرحجم، متوالى و پرفشار، جامعه راى دهندگان را به يك «باور» و« تصميم» رهنمون سازد. مرورى بر جنس فعاليت هاى ميدانى اين جريان، شكل گيرى سناريويى را روايت مى كند كه اختلالات تحليلى مخاطب را هدف گرفته است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 2:20 توسط عرشیا |
|
|
هي شوق، پشت شوق *
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:55 توسط عرشیا |
|
|
وقتی که تو بیایی؛ مردم را به فراسوی افقهای عشق و ایمان دعوت می کنی و آدمی را میهمان بهشت می کنی. عشق زیباترین گلواژه هستی است و تو می آیی که شعراین گلواژه هستی و سرود پاکدلان باغ زندگی را بسرائی وقتی که بیایی،تنها گوهر روی تو است که می تواند دلهای زنگ زده انسانهایی راکه عشق به خدا درآنها جوانه نزده جلا دهد. وقتی بیایی خورشید امامت تو دوباره به دلهای پژمرده ما جانی تازه می دهد و نهال عشق، ایمان معرفت و هزاران چیز دیگر را در وجودمان می کاری و با آمدنت زمستان شرمسار می شود و جای خودش را به بهاری همچون تو می دهد. خورشید توان درخشیدن ندارد، چراکه شرم دارد درمقابل خورشیدی همانند تو بتابد.
پی نوشت: این مطلب رو از وبلاگ خواهرم که لینکشو رو پایین میذارم ( وبلاگش هم خیلی زیبا و پر محتواست) منبع این دعا را به این صورت عنوان شده : (دعاي عهدنامه كوچك يا زيارت عهد كه اين چنين آغاز مي شود؛ اللهم بلغ مولانا صاحب الزمان اينما كان و حيثما كان من مشارق الارض و مغاربها ... اين دعا را سيدبن طاووس درمصباح الزائر ص 234 و علامه مجلسي در بحار ج 102 ص 111 به نقل از همو آورده است) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:12 توسط عرشیا |
|
|
چشم هایش از سکوت
خط و خالش از غرور قلب سرخ و وحشی اش مثل شر و مثل شور * توی سینه ام نشسته است یک پلنگ سر به تو سرزمین او کجاست؟ کوه و جنگل و درخت ، کو؟ این قفس چقدر کوچک است جا برای این پلنگ نیست او که مثل کبک، خانه اش زیر برف و کنج تخته سنگ نیست پنجه می کشد به این قفس رو نمی دهد به هیچ کس او پر از دویدن است آرزوی او رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است * آی با توام ، نگاه کن امشب این پلنگ از دل شب، این شب سیاه جست می زند روی قله سپید ماه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:36 توسط عرشیا |
|
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت خوش به حال تو که می پری! فکر می کنم خواب دیده ام خواب دیده ام من همیشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:35 توسط عرشیا |
|
|
شیطان *** طعم دهانم تلخ ِتلخ است *** *** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:12 توسط عرشیا |
|
|
این سماور جوش است پس چرا می گفتی دیگر آن خاموش است؟ باز لبخند بزن قوری قلبت را زودتر بند بزن توی آن مهربانی دم کن بعد بگذار که آرام آرام چای تو دم بکشد شعله اش را کم کن دستهایت: سینی نقره نور اشکهایم: استکانهای بلور کاش، استکانهای مرا توی سینی خودت می چیدی کاشکی اشک مرا می دیدی خنده هایت قند است چای هم آماده است « چای با طعم خدا » بوی آن پیچیده از دلت تا همه جا پاشو مهمان عزیز! توی فنجان دلم چایی داغ بریز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:30 توسط عرشیا |
|
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است خداوند درخواست فرشته را پذیرفت فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:2 توسط عرشیا |
|
|
به نام پروردگار آسمان وزمین ان الله وملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوعلیه وسلموتسلیما
تصوير تو را به درختان داده ام تا چشمان سبزشان به جست و جويت بروند ديروز درشکه ها آمدند امروز قطارها فردا شايد سفينه ها اما تو نيامده اي و من هنوز در باران صدا و سايه بان دود ايستاده ام با تني از واريس و انتظار با پيراهني از جنس سلام دريغا تو را از خداحافظي آفريده اند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:37 توسط عرشیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از پنجره ی نگاهم، کوچه ی انتظار را مينگرم که جای تو در لحظه های آن خاليست، اينک اين منم که دعای آمدنت را ميخوانم و تويی که نمی آيی...
کی اين دعای من به استجابت ميرسد؟ پس کی می آيی؟ ... به چشمانم سرمه ی اميد ميکشم و هر روز کوچه را آب ميزنم ... ميدانم که خواهی آمد ... پنجره ی اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ... می مانم تا بيايی |
|
RSS
|